الفيض الكاشاني
152
شوق مهدى ( فارسى )
شراب حبّ اهل البيت دركش * به آب زندگانى بودهام پى تو را شرع پيمبر رهنما بس * چه مىجوئى ز اسرار جم و كى به جز حرف خدا و دوستانش * هر آن حرفى كه گوئى هست لاشىء مده از دست امر شرع اى فيض * اگر خواهى به جان و دل شوى حى [ غزل 138 ] پيرو شريعت باش اى دل ار مسلمانى * وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتوانى عمر رفته خود بگذشت نامده محقق نيست * حاصل از حيات اى دل يك دم است تا دانى پيش سنى از قائم دم نزن كه نتوان گفت * با رفيق نامحرم حرف راز پنهانى گر لقاى او خواهى با دعاى او پرداز * در پناه يك اسم است خاتم سليمانى روز و شب دعا مىكن تا لقاى او يا بى * جهد كن از وصلش كام خويش بستانى در جهان مجو كامى غير خدمتش اى فيض * كاين همه نمىارزد شغل عالم فانى [ غزل 139 ] طفيل نور امامند آدمى و پرى * ارادتى بنما تا سعادتى ببرى چو مستعد نظر نيستى وصال مجوى * كه جام جم نكند سود وقت بىبصرى بكوش خواجه و خالى مباش از غم او * كه بنده را نخرد كس به عيب پرهنرى بيا و جنت طوبى بخر به مهر امام * در اين معامله غافل مشو كه حيف خورى مرا در اين ظلمات آنچه رهنمائى كرد * نياز نيمشبى بود و گريه سحرى ز هجر وصل تو در حيرتم چه كار كنم * نه در برابر چشمى كه غائب از نظرى ز من به حضرت مهدى كه مىبرد پيغام * كه در فراق تو آموخت فيض نوحهگرى [ غزل 140 ] كتبت قصّة شوقى و مدمعى باكى * بيا كه بى تو به جان آمدم ز غمناكى زمانه را نتوان ديد بى امام زمان * فكيف حالك يا دهر ! اىّ مولاك ز خاكپاى تو داد آبروى لاله و گل * چو كلك صنع رقم زد به آبى و خاكى كرا رسد كه كند عيب دامن پاكت * كه همچو قطره كه بر برگ گل چكد پاكى كسى چگونه ز وصف تو دم تواند زد * كه سرّ صنع خدائى وراى ادراكى